رمان غزل اريا
آريا نمي خواست هيچ دلبستگي جديدي پيدا كن. با آنكه حاضر نبود اعتراف كند اما هنوز هم اميد ناچيزي دراعماق وجودش سوسو مي زد! درست مثل آنكه اميدوار باشد يك روزي، حالا حتي سي سال ديگر دوباره غزل را ببيند، غزلي كه آنوقت زن عادل نباشد و...
- خدايا اين چه حاليه كه من دارم؟ يعني همه ي اون كسائي كه عاشق شده ن،همين حال و هوا را داشتن؟ يعني حتي اگه معشوقشون رفته باشه، زن يكي ديگه شده باشه، بازم اميدوارن كه بهش برسن! حتي اگه به سن پيري باشه؟ وقتي كه ديگه هر دوشون پير و شكسته شده ن؟!
و جواب او به خودش مثبت بود! آريا اميدوار بود كه يك روزي، حالا هر وقت كه هست، ده سال، بيست سال يا سي سال ديگر به غزل برسد!
- غزل منو مي خواست! من مطمئنم كه منو مي خواست، يه روزي برمي گرده. من بايد منتظر بمونم! زجري كه اين سالها مي كشم مزد اشتباهمه! مزد اون غرور احمقانمه! بكش مرد! زجر بكش و صبر كن! بالاخره اون روز مياد... اون روز كه بتوني ازش عذربخواي..... حالا هر وقت ه مي خواد باشه!
آريا عاشق بود، عاشق غزل! و مگر مي شود كه در نگاه آدم عاشق غير از مشوق كس ديگري جلوه كند؟! حالا حتي اگر آن دختر پرنسس شهرآرا باشد....
- نه هيچكس نمي تونه جاي غزل رو بگيره...
همينطور كه آريا فكر مي كرد، به اينجا رسيد كه هيچكس ديگر نمي تواند جاي غزل را بگيرد و ناگهان رنگش پريد! فكرش جائي رفت كه يادآوريش همه ي وجودش را به لرزه انداخت! ياد بهار!
- واي خداي من!
فقط توانست بگويد خداي من و از جا پريد! از جا بلند شد:
- خدايا نكنه... نكنه اين هم مثه بهار... واي خدايا بددام برس... خدايا اين چه شانسي است كه من دارم؟ آخه چرا... چرا بعضي از اين... چرا دخترا از من خوششون مياد؟ مگه من چي دارم؟ اون از خانم شيفته، اون از بهار و حالام پرنسس شهرآرا!
آريا نشست. نمي توانست باور كند كه پرنسس شهرآرا عاشق او شده باشد!
- اما اگه شده باشه چي؟ اگه شده باشه و مثه بهار... واي خدا نكنه، اما اگه كرد؟ اينها كه كاراشون با آدماي معمولي نمي خونه، نكنه كه....
بلند شد اما در همان حال شروع كرد به بحث كردن! با خودش بحث مي كرد:
- حالا چيكار كنم؟ خب معلومه مرد! دست به كار شو! بايد بري سراغش. بايد ببينيش! بايد مطمئن بشي كه از اين خبرا نيست!
- اما اگه بود؟
- خب اونوقت يه فكري مي كني ديگه. اول برو سراغش، مطمئن شو. بعد يه فكري مي كني.
- اما چطوري؟
- خب معلومه. اين يارو جرج حتماً از همه چيز پرنسس خبر داره. فوراً تلفن بزن و بهش بگو با پرنسس تماس بگيره و بگه آريا داره مي آد بلژيك. يالا پسر، عجله كن ديگه!
- اما نه لازم نيست، همين حالا زنگ مي زنم و با اولين پرواز مي رمف اينجوري بهتره!
و همين كار را هم كرد! به پنج ساعت نكشيد كه خودش را پشت درآن ويلا ديد، همان ويلائي كه پرنسس آدرسش را نوشته بود.
- who is at the door? (كيه در مي زنه؟)
آريا باور نمي كرد اما صداي پرنسس بود، اين خود پرنسس بود كه به انگليسي مي پرسيد كيست! و آريا با خوشحالي به زبان مادري اش فرياد زد:
- منم، آريا.
آريا فرياد شادي پرنسس را از پشت آيفون شنيد، داشت مي گفت:
- اما هنوز كه سه روز نشده عزيز من...
پرنسس فراموش كرده بود دكمه ي آيفون را فشار بدهد. بجاي آنكه با آيفون در را باز كند، خودش داشت به طرف در ورودي ويلا مي دويد و آريا با لبخندي شاد او را نگاه مي كرد. ديوار ويلا نرده اي بود كه ديگر ديده نمي شد. چون در زير دنيايي از گل و برگ و ساقه پنهان شده بود. دور ويلا را يك ديوار كوتاه گياهي گرفته بود. ساختمان در وسط ويلا بود. در ايوان دم در ساختمان برروي يك صندلي مردي نشسته بود كه با يددن پرنسس از جا بلند شد و درحالي كه مي خواست موضوعي را به پرنسس حالي كند، همپاي پرنسس مي دويد و آريا متوجه شد كه در حال دويدن، يك مسلسل كوچك كه معلوم نبود از كجاي لباسش درآورده، به دست گرفته و مي دود و عاقبت پرنسسرا متوقف كرد. خودش را جلوي پرنسس انداخت و راهش را سد كرد!
آريا صدايش را مي شنيد. او آنقدر بلند حرف مي زد كه آريا مي شنيد! داشت به زبان انگليسي صحبت مي كرد. مي گفت من اجازه ندارم كه شما را به كشتن بدهم! شما نبايد اينطوري از ساختمان خارج شويد، نبايد...
فريادهاي او آريا را كاملاً شوكه كرده بود و ناگهان صداي يكك زنگ ممتد و سر و صداي چند سگ و چند مرد قوي هيكل ديگر ويلا را شلوغ كرد. سگها و مردها به طرف پرنسس مي دويدند، درحالي كه مردها اسلحه هايشان را بيرون آورده بودند. آريا نمي دانست چكار كند! حالا پرنسس داشت پا به زمين مي كوبيد و به انگليسي حرف مي زد. البته حرف كه نه، فرياد مي زد! داد مي زد:
- شما محافظ من هستيد، ننه رئيس من! چرا مزاحم من مي شويد؟ من مي خواهم خودم در را به روي دوستم باز كنم.
همان مرد اول حالا سعي مي كرد ملتمسانه پرنسس را از خر شيطان پائين بياورد:
- پرنسس عزيز ما طبق دستور خودتان عمل مي كنيم. طبق برنامه ي حفاظتي تأييده شده. شما نگفته بوديد كه...
- خب فكرش را نمي كردم. حالا پيش امده! ديگر چرا مزاحم من مي شويد؟
- عذر مي خواهيم. اگر خودتان ايشان را تأييد مي كنيد، ديگر... اما فراموش نكنيد كه خودتان در بند دوم قراداد گفته ايد...
مرد كاغذي را از جيب بلوزش درآورده بود و مي خواند:
- گفته ايد كه حتي افرادي را كه شما به آنها اجازه ي ورود مي دهيد، ما بايد بازرسي كنيم! بدون توجه به حرفهاي شما! شما خودتان گفته ايد كه ممكن است به صورت ظاهري به ما دستور بدهيد و بگويد چرا ايشان را بازرسي مي كنيد و ما بايد جواب اينها را خودتان گفته ايد. مگر فراموش كرده ايد؟
و حالا پرنسس عذرخواهي مي كرد:
- آه عذر مي خواهم. درست است. اما اين يك مورد استثنائي است. غير از ايشان همان برنامه را در مورد همه پياده كنيد. حالا ديگر برويد. همه سر جاهايتان. بازهم عذر مي خواهم آقا...
همگي رفتند. غير از همان مرد اول كه سلانه سلانه به طرف جاي اولش مي رفت. بقيه انگار آب شدند و به زمين فرو رفتند! آژير هم قطع شد. پرنسس ايستاد و به آريا لبخند زد. آريا انديشيد:
- خداي من چقدر زيباست! يك دنيا زيبايي و وقار!
پرنسس يك پيراهن سفيد مردانه با گلهاي ريز صورتي رنگ پوشيده بود، صورتش مي درخشيد، صورتي كه قبلاً سبزه به نظر مي آمد حالا سرخ سرخ بود دامنش هم از همان پارچه بود، منتها پرچين!جنس پارچه مثل پارچه چيت بود، رها و ول. موهاي پرنسس دور سرش رها شده بود. رشته هاي ابريشمي مثل شبق مي درخشيدند. و او دوباره شروع به دويدن كرد. لبخندش لحظه به لحظه پررنگ تر مي شد و بالاخره به آريا رسيد. خودش در نرده اي را باز كرد:
- سلام دوست من! دوست عزيزمن! بالاخره آمديد؟ چقدر هم زود!
گوئي صميميت و مهر را در لفاف كلمات رسمي مي پوشاند. هر چه بود بنظر آريا زيبا بود. با هر دو دست دستهاي آريا را گرفته بود و حرف مي زد. آريا نمي دانست چكار كند يا چه بگويد! شوكه شده بود! اين استقبال گرم اصلاً در تصورش نمي گنجيد! احساس مي كرد دارد به اين دختر ساده خيانت مي كند! نمي دانست به محبتهايش چه پاسخي بدهد! خودش هم نفهميد چطور اين جمله به زبانش آمد:
- آمده ام شما را برگردانم. براي چي يهو ائنجا رو ترك كردين؟
- بياييد تو. بياييد تو دوست عزيز من. شما ثابت كرديد كه ليلقت دوستي را داريد. بياييد تو. باشد برمي گرديم. اما اول يك چيزي بخوريد. خسته شده ايد. شما در راه بوده ايد، بياييد...
آريا در ذهنش برنامه ها ريخته بود. حرفها آماده كرده بود كه بزند. مي خواست از بهار بگويد و اتفاقي كه برايش افتاده بود. مي خواست بگويد كه چرا فوراً راه افتاده، بگويد كه مي ترسيد او كار دست خودش بدهد. اما رفتار ساده و دوستانه و مخصوصاً بي پيرايه پرنسس باعث شد كه تمام ان حرفها را فراموش كند. ويلا پر از مستخدم بود، اما مثل باز كردن در، خود پرنسس پذيرايي مي كرد. چاي را خودش ريخت و خودش آورد و شخصاً جلوي آريا گرفت:
- بفرماييد.
بفرماييد را با لبخندي گفت كه آريا دلش مي خواست دولت شود و پاهايش را ببوسد! آريا متوجه نمي شد كه اين چه احساسي است كه بر او غالب شده! اما يكباره و ناگهاني فهميد: حس قدرشناسي!!
وقتي آدم از يك نفر، حالا هر كسي كه مي خواهد باشد، محبت بي پيرايه ببيند، تحت تأثير قرار مي گيرد! محبتي كه براي هيچ چيز نباشد، آن يك نفر هيچ چيز بجايش نخواهد، فقط بخاطر محبتف محبت كند!!
وقتي كه آدم اين نوع محبت را مي بيند، انگار خجالت مي كشد. خودش را لايق نمي بيند. دلش مي خواهد هر كاري كه ممكن است براي آن يك نفر انجام بدهد. آريا لبخند زد، لبخندي كه از اعماق وجودش برمي خاست. با لحني شرمزده گفت:
- پرنسس عزيز، من خجالت بخورم يا چاي؟ ترا بخدا اينقدر خجالتم ندهيد! من كه كاري نكردم. فقط دنبالتان آمدم. آمدم دنبال دوستم فقط همين! امدم ببينم براي چي ناگهاني و بي خبر من رو ترك كرده و رفته! همين . كار زيادي هم نكرده ام!
براي چي ناگهاني و بي خبر من رو ترك كرده و رفته! همين . كار زيادي هم نكرده ام!
- اشتباه مي كنيد. يعني.... معذرت مي خوام بذار همون تو خطابت كنم. آريا جان اشتباه مي كني، تو منو شرمنده كردي!
به ساعتش نگاه كرد و گفت:
- تو بعد از ديدن يادداشت من، حتي نيم ساعت هم صبر نكرده اي! من ساعت پروازها را مي دانم. تو با اولين پرواز آمده اي!
- خب اين درست، ولي....
- نميداني چقدر برايم ارزش دارد! حالا هم با اولين پرواز برمي گرديم. هر دو با هم. دوست داري؟
آخرين جمله را آهسته گفت. جوري كه آريا را فريفته لحنش كرد. پرنسس خيلي زيبا نبود. اصلاً آنقدر زيبا نبود! يك زيبايي معمولي داشت اما حالا با اين محبت بي شائبه اش بسيار زيبا جلوه مي كرد!
آريا درتمام طول پرواز متفكر بود. نمي دانست كار درستي كرده يا نه؟! در ويلاي پرنسس فقط يك چاي خورده بود و مقداري كيك. پرنسس كارها را با تلفن انجام داده بود. آريا مي شنيد كه او بعد از سفارش جا براي پرواز به لندن، چند تلفن به نقاط مختلف كره زمين مي زند. به پاريس و آمريكا! چند جا در آمريكا! به سه زبان حرف مي زد. فرانسه و انگليسي و فارسي! هر چند از لحن هر سه جور مكالمه اش آريا حس مي كرد كه مكالمه ها نه تنها دوستانه و خانوادگي كه خيلي هم شاد است. فقط انگار يك حس به آريا مي گفت كه پرنسس مكالمه اي را كه مي خواهد آريا نفهمد، با زبان فرانسه انجام مي دهد!
- پرنسس ميدونه كه من انگليسي رو مي فهمم حالا مه كامل كامل، اما فرانسه رو...
و حالا آريا داشت به دنيا فكر مي كرد و به آدمها! به خودشان كه در نصف روز از اين كشور به آن كشور رفته بودند و حالا داشتند برمي گشتند، يعني هزارها كيلومتر را در فاصله دو وعده غذا خوردن طي مي كردند! و ادمهايي كه يك سال تمام حسزت يك مسافرت به دلشان مي ماند! خودش درهمين عمر كوتاه دو جورش را ديده بود. يكبار وقتي يكي از برنج كارهاي نزديك ويلا بازنش از مشهد رفتنشان حرف مي زدند:
- زن حالا كه وقت زيارت نيست! بهار و تابستون وقت كشت و زرعه! حتي اگه ارباب هم بگه، من رفتني نيستم! بچه ها مدرسه ندارند؛ نداشته باشند ما رعيت جماعت فقط زمستان مي تونيم بريم مشهد! حالا چه بچه مدرسه داشته باشه، چه نداشته باشه! مي فهمي؟
وبار دوم سالها قبل درخانه شان. يك شب كه خواب و بيدار بود و حرفهاي پدر و مادرش را مي شنيد:
- ببين مهرانگيز جان براي اينكه يك هفته شمال باشيم و يك هفته مشهد، اول بايد فكر چيزشو كرد! خودت كه مي دوني، همون چيزشو ديگه!
وصداي مادرش كه با خنده جواب مي داد:
- آره چيزشو مي دونم اما من يه مقدارف يعني چند ساعتي اضافه كار گگرفتم كه حق التدريس رو يعني همون چيزشو همين روزا مي ريزن به حساب. ببخش كه به تو نگفتم.آخه تو با تدريس اضافه ي من مخالفي! اما من بخاطر همين سفر شمال و مشهد هفت اي چند ساعت حق التدريس گرفتم... كيوان جان باور كن نمي خواستم ناراحتت كنم....
- حرف سر ناراحتي نيست مهري جان، من دلم نمي خواد بخاطر چند روز مسافرت، تو يك سال تمام هفته اي چند ساعت بري سركلاس و جون بكني، جوش بزني و گچ بخوري!
- اشكالي نداره عزيزم. آخه طفلكي آريا هم گناه داره! اونم دلش مي خواد بره مسافرت...
- آخه ماشين هم كار داره، يه كمي كار داره، بايد بذارمش تعميرگاه و...
- آريا جان؟ آريا؟ كجايي دوست من؟
صداي پرنسس آريا را به هواپيما برگرداند:
- جوري به يه نقطه خيره شده بودي و فكر مي كردي كه من ترسيدم! برات نگران شدم! چيه اين اخمات؟ هان؟
آريا ساكت ماند. درجواب پرنسس فقط دو قطره اشك از چشمانش چكيد. آنهم ناخواسته، وقتي كه بخاطر سوزش چشمها براي يك آن چشمهايضش را بست، پلكها كه به هم فشرده شدند، آن دوقطره بيرون ريخت!
پرنسس انگار از آسمان به زمين افتاد! چهره اش درهم رفت. با ناراحتي درحالي كه سعي مي كرد خودش را كنترل كند پرسيد:
- چي شد يكهو؟
وآريا طاقت نياورد. برايش تعيف كرد. فكرهايش را به زبان آورد. گفت كه داشت سفر امروز خودشان را با دو نوع سفر مقايسه مي كرد. با سفر يك كشاورز و يك استاد دانشگاه! گفت اما چه گفتي؟ مي گريست و مي گفت! پرنسس سر اورا به دامان گرفته بود و با گريه همراهي اش مي كرد:
- آتشم زدي آريا! آتش! من چقدر نادانم!
- دست خودم نبود شهرآرا! ناگهان به فكر فرو رفتم وديگر...
- خب پاشو. برو دستشويي صورتتو بشو. آه من را باش؟ پاشو با هم بريم. منهم بايد صورتم را...
و عاقبت جورج را خوشحال كردند. جورج با خوشحالي چمدانهاي پرنسس را برداشته بود و به طرف سوئيت پرنسس مي رفت.
- ببخشيد پرنسس. من با اجازه تان به اطاق خودم مي رم. يه دوشي مي گيرم و...
- پس زود بيا پيش من. منتظرتم. ماهنوز غذا نخورده ايم. نه نهار، نه عصرانه! منكه مثل يك فيل گرسنه ام! زود بيا دوست من. زود زود! منتظرم نگذار.
- باشه، چشم.
آريا خوشحال بود كه دلي را شاد كرده.
- خب چه اشالي داره؟ بذار دل يه پرنسس هم شاد بشه! به كجاي دنيا بر مي خوره؟! هر چند...
پرنسس به لندن برگشت و آريا هم از اشتباه بيرون آمد. دوباره تلفنهايش طبيعي شد. ديگر مادر و پدرش دلواپس نبودند. تلفنهاي آريا مرتب شد و لحنش شاد. از تصور اشتباهش بيرون آمده بود:
- واقعاً چقدر خوب شد! چه فكرهايي كردم من؟ خدارو شكر! اينجوري آدم ميتونه تا آخر عمر باهاش دوست باشه.
همان روز اول برگشتشان مشكل حل شد، آن شب شام را در يك رستوران شناور خوردند. رستوراني كه در اصل يك كشتي بود، هر چه بود حالا روي رود تايمز شناور بود و انعكاس نوري كه از اطراف كشتي بر روي آب مي تابيد، فضا را زيباتر م يكرد. رنگهايي زيبا و لغزان بر روي آب! هر دو شاد بودند. پيشنهاد شهرآرا بود، تلفني گفته بود:
- ببينم دوست داري امشب شام مهمون من باشي، اونم يه جاي عالي؟
- بقول مرتضي كوراز خدا چي مي خواد دو تا چشم بينا و چند تايي لنز رنگي براي مواقع ضروري!
پرنسس خنديده بود انقدر كه به سرفه افتاده بود:
- اين مرتضاي تو واقعاً ديدنيه! كي مي شه من اونو ببينم! چه ديداري مي شه... در هر صورت دو ساعت ديگه منتظرتم. توي سالن طبقه ي اول، همون ميز هميشگي!
وآريا رفته بود، پرنسس با ديدن او به آهستگي كف زده بود و گفته بود:
- به به چقدر حضرت آقا به خودان رسيده اند؟!
- به اين مي گين رسيدن ؟ من فقط اصلاح كردم و دوش گرفتم، همين و همين.
آريا صادقانه جواب داده بود. غافل از انكه واقعاً صورتش با روزهاي قبل فرق مي كرد. شاداب تر شده بود و اينر دو با هم فهميده بودند:
- خب پس نتيجه ي آشتي كنون و برگشتنمونه!
و عاقبت پس از شام خيال آريا راحت شد:
- ميدوني آريا من نه دوست پسر مي خوام نه شوهر! اگه بدوني چقدر تنهام؟! من يه دوست مي خوام، يعني مي خواستم كه پيدا كردم.
- شما لطف دارين. آخ باز خراب كرم. بايد مي گفتم تو...
- عيب نداره عادت مي كني. هر دومون عادت مي كنيم. خيلي چيزاهست كه بايد ياد بگيريم. توي زندگي من خيلي مسئله هست. اميدوارم يه روز برات بگم. ميدوني من سالهاست تنهام. حتي خونواده م هم منو درك نمي كنن. يه عمره دنبال يه دوست مي گردم. يه دوست كه منو به خاطر خودم بخواد. حتي بخواد من پرنسس نباشم! يه آدم معمولي. اما حيف كه هر كي وارد زندگيم شد، يه قصد و غرضي داشت. تو اولين دوست واقعي من هستي!
چشمان شهرآرا مي درخشيد. خوشحال بود كه يه دوست انسان پيدا كرده:
- آريا جان تو خيلي خوبي!
و آريا زبانش باز شد. كاملاً باز شد. همه ي زندگيش را تعريف كرد. چند باري شهرآرا به گريه افتاد:
- من حالا ترو شناختم. نميدونم چي بگم!
- هيچي نگو!
- آخه منم دلم مي خواد زندگيمو برات تعريف كنم اما.... ميدوني يه چيزايي هست كه فكر مي كنم اگه ندوني به نفع خودت باشه، مي ترسم... برات مي ترسم!
- براي من؟ چرا؟
- هيچي. همينطوري گفتم. يه حرفي زدم، ولش كن. مهم حالاست. زندگي يعني حال! گذشته مرده، آينده نيست... فقط ديگه دلم نمياد ترو از پدر و مادرت جدا كنم.بايد اونام بيان اينجا پيش تو، من كمكت مي كنم. تو اينجا درس و كار تو...
آريا حرفش را بريده بود:
- حالا تا بعد.
آريا خودش هم نمي دانست چكند! هر چند خيالش راحت شده بود و دوباره روزهاي شادشان شروع شد.
ده روزي از برگشتشان گذشته بود كه پرنسسدوباره او را به شام دعوت كرد، منتهي اين بار در سوئيت خودش در هتل. آن شب از تنگ غروب با هم نشستند. بعد از شام پرنسس نوشيد. نوشيد و زبانش باز شد:
- دوست من باور كن ديگه هيچ غصه اي ندارم. من قبل از تو هيچ دوستي نداشتم، منظورم يه رابطه دوستانه س نه عاشقانه! يك دوستي انساني بين دو انسان! ميدونم كه قبلاً هم گفتم اما دلم مي خواد بازم بگم. من هيچ دوستي نداشتم. نه فقط من كه خيلي ها را ديده ام مثل من بوده اند. خودت كه مي داني بعضي ها مگسانند گرد شيريني!
- حتي حالا هم؟ حالا كه....
- حتي حالا! آخر شيريني كه هست! حالا كم و زياد يا خشك و ترش فرق نمي كنه! اين مگسها فقط شيريني مي خواهند كه ما داريم!
- عجيبه!
- نه هيچ عجيب نيست. من هيچ دوستي ندارم. يعني نمي گذارند داشته باشم، بايد فقط خودشان باشند و خودشان! فقط خودشان بخورند!
آ شب پرنسس دست از روي رلش برداشت. همينطور حرف مي زد:
- بله دوست من، من ديگه ترو از دست نمي دم! نمي گذارم هيچكس ترو هيچ جوري از من بگيره!
- بله دوست من، من ديگه ترو از دست نمي دم! نمي گذارم هيچكس ترو هيچ جوري از من بگيره!نه با ترور جسم، نه با ترور، نه با ترور صورت، نه با ترور محبت... نه با...
آريا ناخودآگاه رسمي صحبت كرد:
- پرنسس شما منو مي ترسونيد! يعني ممكنه منو ترور كنند؟
- نه بابا شوخي كردم. يه چيزي گفتم، همينطوري بود...
و ناگهان آريا صدايي شنيد:
- صداي چي بود؟
- هيچي بشين. خيالاتي شدي. صدائي نبود.
اما ديگر آريا بلند شده بود. براستي صدا بود. خودش شنيده بود. و وقتي به وسط هال آن سوئيت رسيد، جورج را ديد. نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد! پرسيد:
- جورج تو اينجا چيكار مي كني؟
براي يك لحظه آريا حس كرد كه جورج دستپاچه شده، اما دوباره همان جرج هميشگي شد. آريا انديشيد:
- شايد من اشتباه كرده م!
جورج داشت جواب مي داد و درهمانحال مي خواست انگار اطاق را مثلاً ضبط و ربط كند، چيزي مثل جمع و جور كردن! مي گفت:
- فكر كردم كه صدايم كرديد، براي همين آمدم. وقتي رسيدم با خودم گفتم اينجا را جمع و جور مي كنم و خدمت مي رسم. داشتم خدمت مي رسيدم كه شما آمديد... بفرمائيد، امرتان چيست؟
- اما ما شما را صدا نكرديم!
آريا گفت و برگشت پيش پرنسس.
- پرنسس آيا ما جورج را صدا كرديم؟ يعني شما آيا با تلفن يا...
- نه، من كسي را صدا نكردم!
و جورج كه تمام قد تعظيم مي كرد، گفت:
- شايد پرنسس فراموش كرده اند، اخر... راستي خوردن قرصهايتان را كه فراموش نكرده ايد؟! درحالي كه به ميز غذا و شيشه هاي نوشيدني اشاره مي كرد، گفت:
- شايد هم زياد نوشيده ايد، يادتان رفته! درهر صورت من درخدمت حاضرم. امر بفرمائيد.
آريا تعجب كرده بود! دوچيز كاملاً او را متعجب كرده بود. يكي فارسي صحبت كردن سليس جرج و ديگري بدون احضار، آمدنش! و تازه بدون سر وصدا هم آمده بود! اريا به روي خودش نياورد و جورج هم رفت.
- پرنسس چرا جورج اينجوري بي سروصدا، بئون انكه احضارش كنيم، آمده بود؟!
- آه دوست من، نپرس كه منهم خيلي چيزها را نميدانم! واي نميدونم! شايد... اصلاً ولش كن. شايد دوستان من زياد دلواپس من هستند... شايد هم... گفتم كه آنها نمي خواهند من به غير از خودشان دوستي داشته باشم... تازه غير از دوستان من، خيلي ها هستند كه... اصلاً ولش كن...
آن شب گذشت. آريا به اتفاقات آن شب و حرفهاي پرنسس خيلي فكر كرد اما به هيچ نتيجه اي نرسيد. حرفهاي دوستانه ي پرنسس درگوشش طنين داشت:
- ببين آريا جان حالا كه تو به عشقت نرسيده اي، منهم به عنوان يك دوست، دقت كن به عنوان دوست فقط، نه دوست پسر يا معشوق، متوجه كه مي شوي، به عنوان يك دوست به تو علاقه مندم، پيش من بمان. پول كه داريم. درهمين هتل، همينجا زندگي مي كنيم تا ببينيم آينده چه پيش مي آيد.. با من بمان دوست عزيز من... صداقت تو...
و از فرداي آنروز سردرد پرنسس شروع شد:
- معمولي است، اين سردرد را داشته ام. دكترم اين سردرد را مي شناسد، عصبي است. بايد بروم تا قرصهايم را تجديد كند و.. اما عجيب است دراين مدت كه با تو آشنا شده ام اصلاً سردرد نداشته ام، حالا چرا دوباره...
به سه روز نكشيد! درست سه روز و سه شب بعد از آن شبي كه پرنسس بي روا صحبت كرد؛ جورج دراطاق اريا را زد:
- آقاي سپهر خيلي متأسفم كه مجبورم خبر بدي را به اطلاعتان برسانم.
آريا ناخودآگاه حرفش را قطع كرد:
- جورج تو چقدر خوب فارسي حرف مي زني؟
اما جورج بي توجه به حرف آريا گفت:
- اين مسئله مهمي نيست. بايد به شما اطلاع بدهم پرنسس ما فوت كرده است!لطفاً غش نكنيد! هيچ ادائي درنياوريد! اگر بخواهيد مي توانيد يك لحظه ايشان را ببينيد. چون تا چند لحظه ديگر دكتر و پليس و همه ي عالم مي ريزند اينجا. من برايتان جا رزو كرده ام. سوار هواپيما شويد و برگرديد تهران. البته اگر به توصيه دوستانه ي من گوش مي دهيد، و گرنه اين شما و سئوالهاي پليس و خلاصه كلي دردسر! شما تنها كسي بوده ايد كه دراين مدت با او بوده ايد. ضمناً شما اخرين كسي هستيد كه او را زنده ديده ايد! ديشب! كسي نمي داند بين شما چه اتفاقي افتاده... شادي هم... درهر صورت كسي نمي تواند به شما كمك كند و آنوقت شايد زندان و نميدانم....
آريا واقعاً شوكه شده بود! نمي توانست هضم كند! مخصوصاً اين خونسردي ديوانه كننده ي جرج همراه با فارسي حرف زدن بي عيبش بيشتر گيجش مي كرد! مغزش داشت از كار مي افتاد، فقط توانست بپرسد:
- پرنسس؟!... پرنسس؟! پرنسس ما؟!... مرد؟! مرد؟! به مين راحتي؟!
جورج با خونسردي جواب داد:
- براي غصه خوردن وقت داريد! تا آخر عمر! برويد تهران غصه بخوريد، هر چه كه دلتان مي خواهد، اما لطفاً زود تصميم بگيريد. وقت كم است، بله يا نه؟
آريا گيج شده بود! پرسيد:
- چي رو بله يا نه؟
- پيشنهاد منو، بله يا نه؟ زود تصميم بگيريد.
- نمي دونم! من هيچي نمي دونم، من نمي فهمم! احمقم، نمي فهمم! هر كاري كه مي خواهي بكن...
و ديگر كنترل آريا دست جورج افتاد، شايد هم به منظورش رسيده بود. آريا را بغل كرد كه نيفتد! بقيه ي كارها مثل ماشين انجام شد. گوئي از قب برنامه ريزي شده بود. با آنكه ذهن آريا درست كار نمي كرد اما نمي توانست بفهمد يك انگليسي چطور يك جمله ي خيلي عاميانه ي فارسي را به اين خوبي بكار مي برد:
- لفتش ندهيد!!
آريا را به دستشوئي برده بود، او را بغل كرده بود كه نيفتد:
- بگذاريد اين آب را به صورتتان بزنم حالتان جا مي آيد. آهان بهتر شد.... حالا بيائيد تا شما را به ديدار پرنسس ببرم.
آريا نفهميد چطور به آنجا رسيد. انگار بغلش كرده بود و برده بودش.
- مثل يك فرشته دراز كشيده! خدايا چرا؟ چرا بايد اون بميره؟ چرا هر كس با من... اصلاً چرا...
- خب، ديگر برويم. حتماً تا حالا وسائل شما هم آماده شده!
يك گروه چند نفره نمي توانستند به اين سرعت و راحتي كارهاي او را انجام بدهند! برايش جا رزو كنيد، بليطش را اوكي كنند، سوار هواپيماش كنند و به تهران بفرستندش...
مهماندار داشت به انگليسي سفر بخير مي گفت و ورود آنها را به منطقه ي هوايي پايتخت ايران اعلام مي كرد.
- يعني اين پرواز بريتيش ايرويز است يا هماي خودمان؟ نه هما كه نيست...
آريا آدرس خانه ي خودش را در آموزشگاه به تاكسي فرودگاه داد، با اين حالي كه داشت هيچكس را نمي توانست ببيند، خصوصاً پدر و مادرش را!
- بايد برم توي خلوت خودم. با خودم تنها باشم، تنهاي تنها...
مثل مست ها بود، فقط تلو تلو نمي خورد. يادش آمد به موقعي كه جورج داشت به صورتش آب مي زد:
- آهان دهانتان را باز كنيد آقاي سپهر، فرو بدهيد. اين قرص آرامتان مي كند.
آريا مي انديشيد:
- من گيجم، انگار مستم! يا گيجي يا ديوانه يا... نمي دونم چي چي هستم!
صداي راننده تاكسي انگار از آنطرف دنيا به گوشش مي رسيد، مخصوصاً صداي خنده اش:
- داداش انگار يه كم زيادي زدي! روازت كه از لندن بود، حتماً براي اينجات هم ذخيره كردي كه اينجوري آش و لاشي.
صداي خودش را مي شنيد كه مي گفت:
- شما حرفي زديد؟
- نه خير آقا، كي ما حرف زديم؟ ببينم ما چند تاييم؟
و باز راننده مي خنديد، راننده مي خنديد. راننده مي خنديد و آريا در تختخوابش افتاده بود، خوابيده بود... نه نخوابيده بود، داشت عذاب مي كشيد! عذاب دوست بودن را...
وقتي بيدار شد سرش سنگين بود. سنگين بود و درد مي كرد. اول دوش گرفت و بعد احساس گرسنگي مجبورش كرد كمي غذا بخورد. تلويزيون را روشن كرد:
- واي، من بيست و چهار ساعت خواب بوده م!
تا شب حالش جا نيامد. فقط وقتي شب را به طور طبيعي خوابيد و صبح بيدار شد، احساس كرد خودش است، خود خودش، آرياي سپهر.
- خداي من! پرنسس مرد!
و آريا به عزا نشست. عزايي كه طاقت نياورد تنها برگزار كند. تمام لحظه هاي سفرش را مو به مو براي مرتضي تعريف كرد. مرتضي را هم به شراكت خواند:
- خب حالا نظرت چيه؟ حالا كه همه شو شنيدي؟
مرتضي با ناراحتي جواب داد:
- هيچي، غم اونم مي ذاريم يه گوشه ي دلمون، كنار غم بهار، بذار دوتاشون با هم باشن. بهار و شهرآرا.
- من چيكار كنم؟
- تو؟ هيچي، درمان تو بازمانه، فقط گذشت زمان مي تونه اين دردها رو درمون كنه. چند روزي صبر كن، حالت كه بهتر شد. برو خونه، خبر مي ديم كه تازه برگشتي.
- يعني هيچ كاري نكنم؟
- نه، مطلقاً جنابعالي هيچ كاري نفرمائيد. هر كاري تا حالا فرموده ايد بس است. ديگر هيچ گربه اي عروس نكنيد. مي ترسم اگر تكان بخوري، توي دنيا دختر قحطيب بشود. از دم هر چي دختره بكشي... يعني براي هر دختري يه اتفاقي بيفته!
- دست بردار توهم،؛ من جدي حرف مي زنم، اونوقت تو...
مرتضي صورتش را جلو آورد . راست درچشمهاي آريا نگاه كرد و گفت:
- چيكار مي شه كرد وقتي كه درد و غم مي خوان آدمو از پا دربيارن هان؟ غير از اينكه بهشون پاتك زد؟ يعني اداي شوخي و بي خيالي رو درآورد؟ تو فكر مي كني من كم غم دارم؟ غمهاي خودم هيچي، همين غمي كه تو برام سوغات آوردي كم غميه؟! انگار يه عمر باهاش بودم. وقتي تعريف مي كردي كه دلش مي خواسته منو ببينه، وقتي فكر مي كنم مي بينم يه دختر جوون اونجوري...
آنوقت دوباره ايستاد و ادامه داد:
- پس مجبورم اونجوري حرف بزنم، خودمو بزنم به كوچه علي چپ... پس پيش به سوي كوچه ي علي چپ، لطفاً حضرتعالي هيچ غلطي نفرمائيد. مي ترسم قرم از قدم برداريد دختراي سهم ما رو هم...
- بسه تو هم... شيدا از سرت زياده، اونوقت تو سهم دختر طلب مي كني؟
آريا قطه اشكي را كه از گوشه ي مرتضي چكيد و او پاك كرد نديد. خنده ي مرتضي را ديد.
- خب مرد، دو سه روز استراحت كن و فكر نكن. تا از سفر برگردي. يعني خبر بديم كه آقا از سفر برگشتن، شير فهم شد؟
- آره فهميدم! خوبم فهميدم.
نه آريا از حال شيدا پرسيده بود و نه مرتضي چيزي گفته بود. تازه بعد از رفتن مرتضي بود كه آريا به فكر افتاد:
- واقعاً كه؟ عجب آدمي شدم من؟ اصلاً يك كلمه حال زنش رو نپرسيدم!
مرتضي از آريا جدا شد و به خانه برگشت اما با حالي خراب! طوري كه شيدا با ديدنش هول كرد:
- سلام آقا! چيه تو همي؟! باز كشتيات غرق شده ن!؟
- نه شيدا جان، كشتي هاي دلم غرق شده ن!
شدا كه شوهر ش را بيشترمواقع شوخ و شنگ ديده بود با نگراني پرسيد:
- يعني چي كشتي هي دلم غرق شده؟! مگه دل هم كشتي داره؟
- خودتو به اون راه نزن زن! خوبم مي فهمي چي دارم مي گم!
شيدا در طول زندگي مشتركش با مرتضي به رمز و رموز شوخي كردن هاي او وارد شده بود، مي خواست قضيه را با شوخي طي كند اما نشد! انديشيد:
- انگار كار بيخ داره، خيلي هم!
دست شوهرش را گرفت. او را روي مبلي نشاند و خودش هم كنارش نشست.
- راست گفتي، مي فهمم. يعني فهميدم. حالا برام تعريف كن. بگو قضيه چيه؟! همه شو بگو. خودتو خالي كن. ميدوني وقتي ترا با اين حال مي بينم، دلم هري مي ريزه پايين! آخه ترا مي شناسم! تا بشه سر و ته قضيه رو با شوخي هم مي آري، مگر اونكه كار بيخ داشته باشه، مثه حالا... خب بگو.
مرتضي شروع كرد:
- ميدوني من توي كار خدا موندم!آريا اصلاًاز مرداي استثنايي نيست! از اون مردائي كه هر زني عاشقشون مي شه، اما انگار قسمتشه كه با هر كي آشنا ميشه، طرف فوراً عاشقش بشه! اما يه عشق بي نتيجه! يعني بدن آخر و عاقبت! براي اين طفلك فقط غم و غصه ش مي مونه! اولي رو كه خودت بهتر از من مي دوني، غزل! آره اول اون بود كه نتيجه شم ديديم. بعدش...، بعدش طفلكي بهار و حالا هم...
- مگه باز اتفاقي براش افتاده؟ اونكه رفته مسافرت براي...
- آره اما انگار بخت آريا قل از خودشبه اونجا رفته، ميدوني وقتي كه لندن بوده...
و تعريف كرد. مرتتضي همه اش را براي شيدا گفت. تا آخر كار!
- آره حالام افتاده توي خونه! نميدوني چه حال خرابي داره! حقم داره! مگه مي شه آدم امروز با يكي نشسته باشه و حرف بزنه، فرداش بگن طرف مرد! به همين راحتي! حتي اگه عاشق اونم نباشه، تحملش سخته! مگه رفتن بهار نبود؟ همه مون چه كشيدن؟! طفلك آريا چه زجري كشيد...
شيدا اشكهايش را پاك كرد. شنيدن قصه ي پرنسس بيش از اندازه ناراحتش كرده بود. خبر مرگ پرنسس در رسانه ها هيچ انعكاسي پيدا نكرد. فقط يكي از روزنامه هاي عصر لندن آنهم در قسمت اخبار محلي درگوشه اي كه شايد ده درصد خوانندگان نمي ديدند، با حروفي ريز دوسطر خبر درج كرده بود:
پرنسس شهرآرا در اطاق خوابش واقع درهتل( مگداينو) فوت كرده است. گفته مي شود يك سكته مغزي در خواب باعث اين مرگ شده است!
اما يك هفته نامه كم تياژ محلي در يكي از صفحات لايي اش از مرگ مرموز يك پرنسس بعنوان گزارشي مهيج ياد كرد. هفته نامه( دويك اند) نوشته بود: يك پرنسس شرقي با مرگي مرموز درگذشت. گفته مي شود كه امكان خودكشي مورد بررسي قرار گرفته است. پرنسس در شب حادثه از داروهايي كه هميشه برايش تجويز شده، استفاده كرده است و مي شود گفت كه امكان دارد اين استفاده بيش از حد لزوم صورت گرفته باشد. به گفته يك منبع كه حاضر نبود نامش فاش شود. اين مرگ مي تواند يك مرگ مشكوك تلقي شود. درصورتي كه داروي پرنسس اشتباهاً پيچيده شده باشد، مي شود از يك قتل با برنامه ي قبلي صحبت كرد. درچند روز گذشته، تحقيقات دامنه داري از سوي دادستان شهر لندن صورت گرفته است. آنچه دراين ميان همگان را شگفت زده كرده است، زمان خاص مرگ پرنسس مي باشد. گفته مي شود به تازگيها پرنسس با مرد جواني آشنا شده است كه مي توانسته نقش مهمي در زندگيش بازي كند. اين نقش مي توانسته بنگاههاي مالي مرتبط با پرنسس را نگران كند. دراين صورت مسئله ابعاد تازه اي به خود خواهد گرفت كه شايان توجه است. به عقيده پليس امكان خودكشي منتفي است. آنچه در اينجا نظر كارشناسان را به خود جلب كرده است، امكان يك قتل آنهم به شيوه اي بسيار حرفه اي مي باشد.
خودكشي،مرگ طبيعي يا قتل! اين سئوالي است كه درچند روز گذشته نه تنها افكار تعداد زيادي را به خود مشغول داشته كه دادشتان لندن و بنگاههاي خبري را نيز به يك تكاپوي جدي وا داشته است. بازپرسي همه جانبه ي پليس از كاركنان هتل و اطرافيان پرنسس شهرآرا ادامه دارد. درهمان يكي دو روز چند نفر از كارگزاران مالي پرنسس رد لندن ديده شدند. آنها چند روز كاري سخت را گذراندند. با چند نفر از روزنامه نويسان و صاحبان مجلات ملاقات كردند. ملاقات با چند نفر از رجال سياسي نيز در دستور كار آنها بود و بالاخرخ دو روز بعد از نشرهفته نامه ي محلي «دويك اند»، درصفحه اول يك روزنامه مهم صبح لندن خبري با حروف درست تيتر شده بود! خبر اين بود:
مواظب دستهايتان باشيد! يك بيماري پوستي خطرناك!
ديروز عصر بيمارستان« هلس سنتر» دريك اطلاعيه كم نظير به اطلاع شهروندان لندني رساند كه به هيچ وجه از شماره جديد هفته نامه « دويك اند» استفاده نكنند! پيش از آن مأموران شهرداري يكي از نواحي لندن به كمك پليس اكثر شماره هاي جديد اين هفته نامه را جمع آوري كرده بودند. موضوع از آنجا آغاز شده بود كه يك بيمار با بيماري پوستي مسري و ناشناخته اي به بيمارستان«هلس سنتر» مراجعه مي كند. اين بيمار در يك مركز خاص بستري مي شود اما بيماري پوستي او كه مي تواند بيمار را درعرض چند شباه نه روز از پا درآورد، يك بيماري مسري وحشتناك كه تاكنون فقط دو مورد آنهم در آفريقا مشاهده شده است!مسئولين پس از اطلاع اط شغل بيمار متوجه شدند كه او خبرنگار هفته نامه ي محلي« دويك اند» مي باشد كه تمام شماره هاي جديد اين هفته نامه توسط او شمارش شده و با او تماس مستقيم داشته اند. خوشبختانه شهرداري لندن با كمك پليس به موقع از همه گير شدن اين بيماري جلوگيري كرده، تمام شماره هاي جديد اين هفته نامه را جمع آئري و نابود كرد...
خبرنگار جوان يك ماه بعد به خانه برگردانده شد، درحالي كه روزهاي يك ماه گذشته را به ياد نداشت! نشريه تعطيل شد. اما همسر جوان خبرنگار هيچوقت بيماري پوستي مسري شوهرش را باور نكرد! به يكي از دوستانش گفت كه همانروز قبل از بستري شدن، شوهرش با او تماس گرفته و گفته است:
- ديگه معروف شديم! توي اين شماره جديد يه كارعالي كردم! يك صفحه ي تمام نوشته ي منم! اونم خبر جنجالي مرگ يه پرنسس! يكي از دوستام كه توي هتل كار مي كرد، يعني نگهبان آسانسور بود، اين اطلاعاتو بهم داد. از فردا نونمون توي روغنه...
شوهرم هيچوقت مريض نبود. حالام كه برگشته، هيچي ش نيست. فقط همون يه ماه يادش نيست!
مدير مسئول هفته نامه محلي« دويك اند» كارش را رها كرد و خانه نشين شد اما تمام اين خبرها هيچوقت به گوش آريا نرسيد. آريا درآپارتمانش راه مي رفت و گريه مي كرد. هنوز باورش نمي شد كه او مرده باشد:
- اونو كشتن! اونا با پول خودش كشتنش... هم صاحب پولاش شده ن، هم نذاشتن هيشكي بو ببره...
شيدا مرتضي را سئوال پيچ كرد:
- ميگم مرتضي؟
- چيه؟
- يعني خونواده ش مي دونن؟ يعني باورشون شده كه خودش همينطوري سكته كرده...
- والا نميدونم! تو هم... تو هم با اين سؤالات؟! ترا بخدا بسه ديگه شيدا. بايد برم سراغ آريا. فعلاً خداحافظ.
آريا داشت قدم مي زد. درست مثل ديوانه ها! باديدن مرتضي به طرف او هجوم آورد:
- تو چيزي شنيدي؟خبري شنيدي؟
- نه هيچ خبري!
- پس هيچي؟! خيلي دلم مي خواست بفهمم... نامردا كشتنش... كاش دستم بهشون مي رسيد...
- تو كه كسي رو نمي شناسي! تازه اگرم بشناسي، چطوري مي توني...
- فكر كردي نمي دونم كار كياس؟ كار اون كسانيه كه به اصطلاح دوست اونن! اونا كه مي ترسن پولاي پرنسس از دستشون خارج بشه! فكر كردند كار تمومه! من و پرنسس ازدواج مي كنيم و اونوقت ديگه دست اونا به پولا نمي رسه! براي همين پيش دستي كردند! درصورتيكه اصلاً از اين خبرا نبود! بيخودي فدا شد. بازم تقصيري من دش! عين قضيه ي بهار...
- خودتو اذيت نكن. تو تقصيري نداشتي.
- چرا، داشتم. خوبم داشتم. ميدوني اون به اصطلاح دوستاي پرنسس، همونا كه نميدونم كين، همونا كه براش سرمايه گذاري مي كردن و نميدونم ديگه چيكار مي كردن، اونا جورج رو مخصوصاً گذاشته بودن براي جاسوسي! آره جورج جاسوس اونا بود! اون كثافت خبرشون كرد! اصلاً شايد خودش...
ناگهان فرياد آريا به آسمان رفت. درست مثل آنكه كشف مهمي كرده باشد، فرياد زد:
- مرتضي كارخودشه! خود عوضيش! بخدا جورج كرده! خودش پرنسس رو كشته! من ايمان دارم! باور كن...
و ديگر نتوانست ادامه بدهد. به گريه افتاد. گريه اي كه شايد يك ساعت تمام ادامه داشت. مرتضي دخالت نكرد، گذاشت تا آريا يه دل سير گريه كند. فقط متوجه شد كه بايد دو سه روز ديگر صبر كند و بعد آريا به اصطلاح برگردد.
- چراه اي نيست خودم پيشش مي مونم. بايد به شيدا هم خبر بدم كه نمي رم خونه...
وآريا برگشت، عاقبت آريا از مسافرت اروپا به خانه برشگت. همانطور كه بي مقدمه رفته بود، بي مقدمه هم برشگت.
استاد سپهر و مهرانگيز خانم از خوشحالي پر درآورده بودند! دست و پاهايشان را گم كرده بودند!
استاد سپهر مي خنديد و مي گفت:
- نگفتم؟! نگفتم كبوترت برمي گرده سربومت؟! حالا بگو آفرين! ديدي زن؟! مهرانگيز خانم آنقدرخوشحال بود كه جواب شوهرش را نداد. مي خواست در پذيرايي از پسرش سنگ تمام بگذارد:
- حالا ديگه مهم نيست! آريا برگشته! ديگه هيچي برام مهم نيست! فقط دلم مي خواد بخندم! باور كن كيوان جان! فقط بخندم...
- خدا را شكر كه مي بينم خوشحالي! منم خوشحالم! خوشحالم كه...
رمان غزل اريا
رمان غزل اريا
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: shop-iran موضوع:
نظرات (0)